X
تبلیغات
ساوالی حکیم تیلیم خان - ساوانین بندامیر کندی- علی کمالینین دوغوم یئری

ساوالی حکیم تیلیم خان

حکیم تیلیم خانین حیاتی و شعرلری حاقدا

آچیقلاما: بعضی آدلار اینسانا بعضی زادلاری خاطیرلادیر. بندامیر آدی علی کمالینی خاطیرلادیر. لؤک دینگه سی تیلیم خان هیکلینی. آخی علی کمالی بند امیر ده اولان لؤک دینگه سینده تیلیم خان و منطقه نین باشقا تورک شاعیرلرین هیکلینی یوندوراجاغ ایمیش. ..

***

از دوران کودکی ام خاطرات زیادی به یاد دارم . ولی بهترین خاطراتم مربوط میشود به زمانی که تابستان مدرسه ها تعطیل میشد و ما میرفتیم به ده . ده ما روستای زیبایی است کوهستانی با آب و هوای خنک و کمی خشک در تابستان و به علت کوهستانی بودن دارای مناظر چشم نواز و زیبایی که در همان نگاه اول دل هر بیننده را می رباید .

ده در میان کوهها پنهان شده است. شاید انتخاب این محل به عنوان محل زندگی برای فرار از دست دزدان بوده باشد.دزدانی که هنوز نیز پدر بزرگها و مادربزرگها داستان آنها را برای نوه و نتیجه های خود با آب و تاب بیان میکنند.

از دوران کودکی ام به یاد دارم پدر بزرگ من نیز برای من داستانهایی از ((محمد شینگیلی)) دزد معروف زمانهای نه چندان دور برای من تعریف می کرد که وقتی که مردم مشغول کار روزمره خود بودند ناگهان از سمت ((دربند)) به ده حمله میکرد و ده را غارت میکرد.البته این داستانها افسانه نیستند و واقعت دارند به طوری که قلعه ((محمد شینگیلی)) هم اینک در روستای کوچکی در نزدیکی روستای ((سامان)) به نام ((شاد باغی)) قرار دارد که خانه های ده بر ویرانه های این قلعه تاریخی ساخته شده اند و انگونه که من شنیده ام اگر در قلعه را باز کنند تمام خانه های روی ویرانه ها فرو میریزند.

ویا دزد معروف دیگر به نام ((سالار آتلوسو)) که همکار و یار غار ((محمد شینگیلی)) بوده است.

در شمال و شمال شرقی ده دو کوه زیبا به نامهای ((آق داغ))و ((زنگار))سر به فلک کشیده اند.یادم میاید از همان دوران کودکی این دو کوه برای ما مرموز و پر از اسرار و رازهایی بودند که دوست داشتیم آنها را کشف کنیم.با پسر دایی ام ((حمید)) هر وقت که فرصتی پیدا میکردیم به بالای این کوهها میرفتیم.مارهای این کوهها معروف و مثال زدنی بودند .یک روز با بچه های فامیل رفته بودیم بالای کوه ((آق داغ)) ناگهان یک مار افعی نظر ما را جلب کرد من چوبی را که در دست داشتم روی دم مار بیچاره گذاشتم ولی مار موفق شد بدن خود را وارد سوراخی کند ولی همچنان دم مار در اختیار ما بود.برای اینکه مار را وادار به شکست بکنیم چون مار به شدت به چوب فشار میاورد که خود را خلاص کند" روی دم مار آتش روشن کردیم این شکنجه ما روی مار حدود یک ساعت طول کشید  بعد با ترس و لرز تصمیم گرفتیم که مار را از سوراخ بیرون بکشیم .من دم مار را گرفتم و به آهستگی آن را بیرون کشیدم .به بچه ها گفتم که عقب بایستید که ناگهان مار روی شما جهش نکند ولی غافل از اینکه گویی مار بیچاره در همان اوایل عملیات مرده بود و ما این همه مدت سر کار بودیم.

خلاصه خدمت سروران کوههای ده را عرض میکردم.در سمت غرب ده کوه زیبایی به نام ((لوک دینگه))قرار دارد.قسمت نوک این کوه زیبا از سمت جنوب صعب العبور است و یادم میاید به همین علت همیشه عقابها انجا را برای لانه درست کردن انتخاب میکردند.

در سمت جنوب ده کوه کوچک((قالاچه)) قرار گرفته است.نام این کوه را از قلعه ای که روی ان وجود دارد گرفته اند.این قلعه محل دیده بانی در برابر دزدان و یاغیان بوده است.سمت شرق ده ما نیز خرمن قرار دارد "که از دوران کودکی به یاد دارم که در اواسط تابستان که گندمها را درو میکردند خرمنها پر میشد از خوشه های طلایی گندم و بادی که از سمت خرمن میوزید بوی دل انگیز گندم را به مشام ما میرساند.

از خیلی زمانهای دور شاید که من شش ساله بودم به یاد دارم که با پدر بزرگم که ما ((خلیل خان آقا)) صدایش میکردیم صبح خیلی زود برای کوبیدن گندم به خرمن میرفتیم. ان زمان برای کوبیدن گندم از وسیله ای به نام ((چرخ)) استفاده میکردند.((چرخ)) وسیله ای بود شبیه تنه درخت که تیغه های فلزی برانی مانند چاقو دور ان را احاطه کرده بود و ان را به گاو و بعضا دو گاو می بستند و صندلیی هم برای نشستن داشت که نفر روی صندلی می نشست و  گاوها را روی گندمها به حرکت در میاورد و تیغه ها به تدریج سنبل گندمها را خرد میکردند و گندم از داخل سنبل خارج میشد و این کار هفته ها طول میکشید و بعد از اتمام این کار تازه نصف کار تمام شده بود و نصف دیگر کار جدا کردن کاه از گندم بود که وقتی باد می وزید با وسیله ای به نام ((جوور)) گندم همراه با کاه را به هوا پرتاپ می کردند و کاه از گندم جدا میشد. 

من روی چرخ مینشستم و پدر بزرگ گاوها را هدایت میکرد یادم میاید که از گاوها میترسیدم .

رودخانه زیبایی نیز در کنار ده جاری است .این رودخانه برای ما جایگاه تفریح و ماهیگیری بود.این رودخانه از کوههای ((زر اب))سرچشمه میگیرد .پدر بزرگم از ماهی بسیار متنفر بود و هر وقت که ما ماهی میگرفتیم جدا از اجاقی که پدر بزرگ روی ان چای درست میکرد باید اجاقی درست میکردیم و بعد از کباب کردن ماهی و خوردن آن اجازه داشتیم که به کنار سفره ناهار و چای برویم.یادم میاید که در گرفتن ماهی با دست استاد شده بودیم و دستمان را در سوراخهای کنار رودخانه میکردیم و ماهی را بیرون میکشیدیم و بیضی مواقع به جای ماهی مارهای درشت و زیبا میگرفتیم که البته بیشتر انها ابی بودند و فقط گاز میگرفتند.در ماهی گیری ((حمید)) از همه ما استادتر بود و وقتی که ((حمید)) بود من سمت دستیار را داشتم و در غیاب او استاد من بودم.

خلاصه من از نقطه نقطه این روستا خاطره دارم و سعی میکنم خاطراتم را به مرور بنویسم از دوستان عزیز نیز درخواست میکنم خاطرات خود را در این وبلاگ یادداشت فرمایند تا این نوشته ها یادگاری باشد برای آیندگان ما. میگویند( کم رنگ ترین نوشته ها از قوی ترین حافظه ها پایدارترند).والسلام نامه تمام به امید نوشتن خاطره دیگر.

قایناق: http://bandamir.mihanblog.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت   توسط ساوجی اوغلو  |